این جمله بیشتر از اینکه غمگینم کند، مرا به فکر فرو برد. چیزی که در آن مجذوبم کرد، ترس از دست دادن نعمتهاست؛ نه فقط نعمتهایی که داریم، بلکه ترس از اینکه خودمان با بیتوجهی، قدرشان را ندانیم و روزی بفهمیم دیگر فرصتی برای جبران نمانده است.
فکر میکنم بعضی جملهها آدم را به زندگی خودش برمیگردانند؛
واقعا تا وقتی دردی نباشه معنی اون خال خوبی رو درک نمیکنیم.. تا وقتی سالمیم نمیفهمیم سلامت چیه تا یه جامون درد میگیره شروع به ناله میکنیم.. در حالیکه اون سلامت انقد جلو چشممون بوده عادی شده یکبار براش شکر گذاری نکردیم...
Alice
هر روز دلم برای پدربزرگم تنگ میشه، اما دوست خیلی باهوشی یک بار بهم گفت که هر اتفاقی دلیلی داره. اگه پدربزرگم رو از دست نمی دادم، خب هیچوقت شما رو پیدا نمی کردم. پس فکر کنم باید بخشی از خانوادم رو از دست میدادم تا بخش دیگه رو بدست می آوردم. به هر حال، این حسیه که بهم میدید. حس خانواده، حس یکی از شما بودن.
It sucks how we're all being raised to die. Yes,we live , or we're given the chance to, at least,but sometimes living is hard and complicated because of fear...
فراتر از کوههای مهآلود و سرد،
به سیاهچالهای ژرف و غارهای کهن
در جاهایی ژرف، جایی که چیزهای تاریک در خواباند،
در تالارهای توخالی زیر کوهستان
کاجها بر فراز بلندیها میغریدند،
بادها در شب ناله میکردند
گفتم که دوستانم جورج صدایم میزنند. و تو هم نمیتوانی وارد کوپهی راحت و یکنفرهی من شوی، زیر صندلی بروی و مرا مجبور کنی که برای عمویت دروغ ببافم و بعد بگویی دوست تو نیستم. میتوانی؟
پرسید:"چطوری؟"
سوالی بود که برای پاسخش ریاضیات سطح دانشگاه و حدود یک ساعت بحث و گفت و گو لازم بود. صد احساس متضاد داشتم، بخش بزرگی از آن کسر شد تا مساوی شود با سرما و خستگی و نه چندان علاقمند به صحبت. بنابراین گفتم:"خوبم، فقط سعی میکنم خشک شم."
تهی شهر · رنسام ریگز · ص ۴۷
سمانه
آرامشی که بدون حضور آنها در زندگیت تجربه میکنی
ارزش این را دارد که در زندگی آن ها آدمِ بد باشی!
اجازه نده هر چیزی روی تو تاثیر بگذارد · دنیل چیدیاک
نرگس
تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.
کتابخانه نیمه شب · مت هیگ
چون واقعا داریم زندگی نمیکنیم... داریم میگذرونیم، باید شروع کنیم زندگی کردن و یاد بگیریم چجوری زندگی کنیم🤍
Alice
کوره جنگ بخش مهمی از آدمها را به هم نزدیک میکند. با هم یکی میکند. البته عده زیادی هم همدیگر را میکشند. خاصیت جنگ این است. عدهای که همدیگر را میشناسند، باهم مودبانه صحبت میکنند، گاه طرف مقابل را برادر، رفیق و عزیز خطاب میکنند، در کاخها و هتلهای گرانقیمت دور میز مذاکره مینشینند، غذاهای خوب میخورنت و با هم میخندند. آن وقت عدهای خام به خاطر همین آدمها همدیگر را میکشند.
مذهب عشق · محمدحسین پاپلی یزدی · ص ۲۸۲
چقدر قشنگ جنگ رو توصیف کرده :)))
مانی
این دل آدم را میشکند، اما گاهی باید بگذاری قلبت بشکند تا زنده بمانی.
قطار نیمهشب · مت هیگ · ص ۱۵
قشنگ بود :)
مانی
عشق واقعی محجوب و خجالتی است و صبر پیشه می کند.
دیوید کاپرفیلد · چارلز دیکنز
میترا
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
من می خندیدم و می گفتم " آری شود ولی به خون جگر شود"
بامداد خمار · فتانه حاج سعید جوادی(پروین) · ص ۳۹۱
چون ای جمله بسیار غمگینم کرد
علینا
_چرا نمیتوانی حالا پرواز کنی مادر؟
+چون بزرگ شده ام. وقتی مردم بزرگ میشوند راه را فراموش میکنند.
_چرا فراموش میکنند؟
+چون دیگر بی گناه و شاد و احساساتی نیستند.فقط آدم های شاد و بی گناه و احساساتی میتوانند پرواز کنند.
پیترپن · جی. ام.بری · ص ۲۸۹
سمانه
دفترم! خوبست در آن یادداشت کنم که میتوان لبخند زد و لبخند زد و باز رذل و ناکس بود؛